| خانمانسوز بُوَد، شعله آهی گاهی | نالهای میشکند پشت سپاهی، گاهی | |
| گر مقدر بشود، سلک سلاطین پوید | سالک بی خبر خفته براهی، گاهی | |
| قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود | بعزیزی رسد افتاده به چاهی، گاهی | |
| هستیم سوختی ازیکنظرای اختر عشق | آتش افروز شود برق نگاهی، گاهی | |
| روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع | روسپیدی بود از بخت سیاهی، گاهی | |
| عجبی نیست، اگر مونس یاراست رقیب | بنشیند بر گل هرزه گیاهی، گاهی | |
| چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی | دل برقصد به بر از شوق گناهی، گاهی | |
| اشک در چشم، فریبندهترت میبینم | در دل موج ببین صورت ماهی، گاهی | |
| زرد رویی نبود عیب، مرانم ازکوی | جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی، گاهی | |
| دارم امید که با گریه دلت نرم کنم | بهر طوفانزده سنگی است پناهی، گاهی |
شعراز:مرحوم استادرحیم معینی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۵ بهمن ۱۳۰۱ در کرمانشاه - درگذشته ۲۶ آبان ۱۳۹۴ در تهران)، نقاش، روزنامهنگار، نویسنده، شاعر و ترانهسرای اهل ایران بود.مزارایشان در بهشت سکینه کماشهرکرج می باشد.